پدر گفت ما از اين شهر می رويم

من به دست هايم نگاه کردم که شبيه ريشه يک گياه بود

دستهايم را در جيب کوچک کودکيم پنهان کردم

ما از آن شهر رفتيم

اما من هيچ جا ريشه نزدم

هيچ خاکی خاک من ،هيچ خانه ای خانه من نشد

من روی تمام ديوارها ی دلتنگ  خاطراتم نوشتم

يک پرنده مهاجر!

يک گل بی گلدون!

/ 3 نظر / 4 بازدید
ليلی

سلام قشنگ می نويسی

  س  

سلام .خيلی عالی بود مثل هميشه. خوش به حال جيب های کودکيت (: