برنای من

سرم درد میکنه و نمیدونم کی قراره خوب بشه

تو امروز مریض بودی و من مجبوربودم هی تبتو چک کنم دست و پاتو صدبار بوسیدم تا تبتو بفهمم و هیشکی نبود هیشکی توی این دنیای بزرگ توی این لحظه به فکر من و تو نبود چشمام میسوخت از اشکی که نریختم و قلبم درد گرفت برای چیزایی که نداشتم ...دستهام دردمیکنن وزنت زیاد شده و آروم نمیشدی بغل کردنت سخت شده  ....خیلی تنها بودم واسه تحمل این رنج....اینارو مینویسم واسه روزی که نباشم ....میدونی موقع به دنیا اومدنت خیلی ترسیده بودم نمیدونستم چی داره به سرم میاد ....میدونستم انقدر بهت دل میبندم که حتی خودت باور نکنی تو بیش از اون چیزی که باور کنی قلب منو تصاحب کردی با اون دستای کوچیکت با اون لبخندی که شبیه هیچ کدوم از لبخندهایی که دیده بودم نبود مثل ریختن اب روی قلب شکسته م بود ...توی اون زندگی که هیچیش اونی نبود که باید باشه با اون آدمی که شبیه هرچیزی بود جز همسفروهمسروشریک زندگی ... بودن باتو مثل یه معجزه بود...خواستم بهت بگم من همه چیزمو میدم که تو آزاد بی دروغ و ترس بی تزویر و باعشق زندگی کنی بی تشویش بی رنج حتی اگه به قیمت نبودنم باشه میبوسمت عزیز دل مادر

/ 0 نظر / 11 بازدید